زیبایی سخن (۸۸)
بسم الله الرحمن الرحیم
#دقیقه_ای_تفکر
کارگر شهرداری پشت گاریش نوشته بود: به کارم نخند ، محتاج روزگارم نخند. آری به سرآستین پاره کارگری که دیوار خانه ات را می چیند و به تو میگوید ارباب ، نخند! به پسرکی که آدامس میفروشد و تو هرگز نمی خری، نخند! به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چند ثانیهی کوتاه تو را معطل کند، نخند! به دبیری که دست و عینکش گچی ست و یقه ی پیراهنش جمع شده ، نخند! به دستان پدرت، به جارو زدن مادرت ،