جبهه فرهنگی راویان نور

ترویج فرهنگ ایثاروشهادت وارزش های دفاع مقدس

جبهه فرهنگی راویان نور

ترویج فرهنگ ایثاروشهادت وارزش های دفاع مقدس

جبهه فرهنگی راویان نور

اهم فعالیت ها
جذب و سازماندهی رزمندگان و پیشکسوتان دفاع مقدس .علاقمند به روایتگری
تربیت و آموزش راوی
اعزام راوی به کاروان های راهیان نور
اعزام راوی به کلیه مدارس و دبیرستان ها دانشگاه ها و موسسات آموزشی
اعزام راوی به کلیه مراسمات.مساجد.یادوارهای شهدا،. ادارات و سازمان ها کارخانه جات.وشرکت ها
برگزاری کلاس های آمادگی دفاعی در مدارس و مراکز آموزشی پژوهشی تحقیقاتی
برگزاری دوره های آموزش.مرتبط بادفاع مقدس.مقابله باتهاجم فرهنگی.جنگ نرم وپدافند غیر عامل

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان
پیوندهای روزانه

حماسه سرلشکر شهید محمود کاوه (۱) کودک بزرگ

دوشنبه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۹، ۰۴:۱۵ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

وضع مالی خوبی نداشتیم برای اینکه در آسایش و رفاه بیشتری باشیم پدرم خیلی وقت ها از صبح تا شب کار می کرد برای همین هم ما دوست داشتیم به نوعی کمکش کنیم مغازه‌ای بود نزدیک خانه که می رفتیم پسته می گرفتیم و مغز می کردیم و در قبال آن دستمزد ناچیزی می گرفتیم به همین هم دلمان خوش بود که بلاخره داریم کار می‌کنیم این کار گاهی یکی دوساعت بعد از نیمه شب طول میکشید حتی می شد که ما تا اذان صبح می نشستیم و پسته می شکستیم بعضی وقت ها که خسته میشدم به محمود می گفتم اصلاً چرا باید خودمون رو اینقدر زجر بدیم و پسته بشکنیم بلند شیم بریم بخوابیم محمود با وجود اینکه مثل من خسته بود میگفت نه اول اینا رو تموم کنیم بعد میریم میخوابیم هر چی باشه ما هم به اندازه خودمون باید به بابا کمک کنیم اصرار داشت این پسته های را که آورده ایم زود تمام کنیم تا باز هم بتوانیم بیاوریم پسته هایی که می آوردیم آنقدر ریز و دهان بسته بودند که گاهی از زیر چکش در می رفتند و چکش می خورد روی دستمان همیشه دو سه تا انگشت آبله کرده داشتیم بعضی از پسته ها هم زیر چکش خرد می‌شدند اینطور وقت‌ها محمود اخم هایش را می کشید به هم و میگفت چه کار می کنی مواظب باش این مال مردمه حق الناسه من با اینکه به خوبی می دانستم این پسته ها مال مردم است و نباید حتی یک دانه از آن ها را بخورم اما محمود آنقدر دقیق بود که مدام یادآوری می کرد و می گفت نکنه از این پستها بخوری اگر صاحبش راضی نباشه جواب دادنش تو اون دنیا خیلی سخته گاهی اگر پستهای از زیر چگش درمی رفت و این طرف و آن طرف می افتاد تا پیدایش نمی‌کرد و نمی ریخت روی بقیه پست ها خاطرش جمع نمیشد درست عکس محمود صاحب پسته ها بود هرچی محمود مقید و درستکار بود صاحب کار ما بی انصاف بود شاید تنها چیزی که سرش نمی شد مراعات مسائل مذهبی بود حتی در امور ظاهری او همیشه حق ما را میخورد و موقع حساب کردن پول کمتری به ما می داد محمود با این که دلخوشی از او نداشت ولی هر بار از او رضایت می گرفت و می‌گفت آقا راضی باشید اگه کم و زیادی شده اولین بار که این حرف را از محمود شنید نگاهی از روی تعجب به او کرد انگار تا به حال شبیه این جملات را نشنیده بود دستمزد ناچیزی که بابت این کار می گرفتیم با خوشحالی می ریختیم توی قلک و پس انداز می‌کردیم یادم هست همان زمان مادرم با یک چراغ فتیله ای آشپزی می‌کرد خیلی دود می کرد و تا می‌خواست غذایی بپزد کلی مشقت می کشید علاوه بر این یخچال هم نداشتیم آب میریختیم تو کوزه و می گذاشتیم زیرزمین تا سرد شود و من و محمود از همان اول کار با هم قرار گذاشته بودیم که اولین چیزی که برای خانه بخریم اجاق گاز باشد دو سال طول کشید تا قلک های مان را شکستیم و با پول آن ها توانستیم یک اجاق گاز برای خانه بخریم و مادر را برای همیشه از شرّ نفت و دود آن چراغ فیتیله ای خلاص کنیم کمی از پولمان اضافه آمد پدر کمک کرد و توانستیم یک یخچال هم بخریم هیچ وقت فراموش نمیکنم که محمود چقدر خوشحال بود که توانسته با دست رنج وسیله ای برای خانه بخرد و در واقع خودش را در مخارج زندگی سهیم کند

خواهر شهید طاهره کاوه

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۹/۰۶/۱۰
مجید روزی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی