حماسه سرلشکر شهید محمود کاوه (۲۰)تحقیروتشویق
قسمت بیستم تحقیر و تشویق
هرکس در سقز می ماند باید شرایط سخت آنجا را هم تحمل می کرد کمبود نیرو و مهمات زمستانهای سرد نگهبانی های طولانی آماده باش های مدام و پی در پی و خیلی مشکلات دیگر که ر،س بچهها را میکشید و آن ها را خسته می کرد بعضی ها کلی با خودشان درگیر بودند تاشاید بتوانند این سختیها را تحمل کنند اما آخرش کم میآوردند و می رفتند آنهایی که میماندند پیه همه چیز را به خودشان می مالیدند در این میان چیزی را که نمی شد نادیده بگیری نقش محمود بود و تاثیری که روی این تصمیم گیری داشت وتشویق به ماندن میکرد و میدان میداد تا کار کنند کارهایی میکرد و یا حرفهایی میزد که نیروها از خودشان جرائت و جسارت به خرج دهند و ریسک کنند در واقع با این روشها رشدشان میداد یادم هست حول و حوش عملیات آزادسازی بوکان به من مأموریت داد تا بروم سنندج و مهمات بیاورم صبح زود رسیدم آنجا تا آمدند مهمات را بار تریلی کنند ظهر شد در این بین من کلی حرص و جوش خوردم باید تا قبل از رفتن نیروهای تامین جاده به دیواندره می رسیدم تا کامیون آماده شد بلافاصله نماز را خواندیم و راه افتادیم کوه های قشلاق را که رد کردیم یک دفعه تریلی قفل کرد و در جا ایستاد تو بد هچلی افتادیم روی آن ارتفاعات نه راه پس داشتیم نه راه پیش بعد از کمی فکر و مشورت دیدم هیچ راهی ندارم جز، این که برگردم شهر و کمک بیاورم یکی از بچههای که به عنوان تامین همراهم آمده بود همان جا کنار تریلی ماند و خودم با ماشین های عبوری برگشتم سنندج یکی دو ساعتی طول کشید تا توانستیم یک مکانیک خوب پیدا کنم و بیاورم سر وقت ماشین تا ساعت ۴ بعد از ظهر که ماشین درست شد هوا هم تاریک شد حالا دلشوره و تشویشم به نهایت خودش رسیده بود میدانستم که الان کاوه هم حتماً نگران است چند روز قبل یک گروه از ضد انقلاب را که قبلاً دستگیر کرده بودیم با ماشین های کانکس دار به سنندج بردیم همدستان آنها نقشه ریخته بودند تا همزمان با انتقال این گروه از سقز در سنندج درگیری به وجود بیاورند کاوه با درایت و زیرکی از این موضوع را فهمیده بود برای همین هم اسرار را بدون آنکه کسی مطلع شود منتقل کرده بود سنندج ضد انقلاب که فهمیده بود رودست خورده همان روز توی یکی از راهها یک کمین همه جانبه زد و چند تا از بچه های ژندار مری را به شهادت رساند خلاصه آن روزها آن جاده وضعیت خطرناکی داشت در آن شرایط دو راه بیشتر نداشتیم یا تا صبح جلوی یکی از پایگاه ها بمانیم یا اینکه شبانه به راه دشمن بزنیم و برویم دیواندره که البته هر دوی آنها خطرناک بود در مورد اول کافی بود ضد انقلاب بو ببرد که بار تریلی مهمات و تجهیزات است آن وقت هم به پایگاه حمله می کرد و همچنین تریلی را به آتش می کشید رفتن به دیوان دره هم خطر کمین خوردن و اسارت را داشت فکر اینکه بچه ها به این مهمات احتیاج دارند باعث شد تا توکل کنم به خدا و راه دوم را انتخاب کنم این بود که چراغ خاموش راه افتادیم سمت دیوان دره زیر لب با خودم میگفتم اگه بمیرم هم باید این تریلی رو امشب برسونم به نیروها جاده خلوت بود و هیچ وسیله ای رفت و آمد نمی کرد راه زیادی نرفته بودیم کهگیلویه هزار جور وسوسه و فکرو خیال به ذهنم هجوم آورد با خودم می گفتم اگه این مهمات بیوفته دست ضد انقلاب اوناه حسابی شارژ میشن اون هم مهماتی که تو این شرایط برای بچه های ما حیاتی بود نتیجه این فکر ها باز تشویش بود و دلهره پیچ هر جاده را که رد می کردم تمام دعاهایی که حفظ بودم را میخواندم کم کم آنقدر هول برم داشت که رعایت مسائل امنیتی را کنار گذاشتم گوشی بیسیم را برداشتم و با مهدی حجتی فرمانده عملیات سپاه دیواندره تماس گرفتم و بدون رمز گفتم مهدی بیا کمکم مهدی گفت کجایی موقعیتم را برایش گفتم گفت اصلاً نگران نباش الان میام او همین طور که از دیواندره میآمد طرفم دائماً با من ارتباط داشت و وضعیت مرا می پرسید نزدیک دیواندره مهدی گفت فکر می کنم دیگه الان فاصلهی باهم نداریم هر جا هستی چراغت را روشن کن و با خیال راحت بیا چراغها را روشن کردم و طولی نکشید که با یک گروه آمد تازه آنجا توانستم نفس راحتی بکشم و خدا را از ته دل شکر کنم از اینجا به بعد دیگه با چراغ روشن رفتیم تا خود دیواندره تومقر به قول معروف هنوز عرق تنم خشک نشده بود که یکی آمد و گفت آقای ریحانی تلفن کارت داره حدس زدم که باید از سقز باشد خودم را آماده یک توپ و تشر درست حسابی از طرف کاوه کردم گوشی را که گرفتم محمود گفت رضا کی رسیدی گفتم الان رسیدم گفت گل کاشتی غرور ضد انقلاب رو شکستی گفتم برای چی مگه چی شده گفت با کلی مهمات و اسلحه ساعت ۱۲ شب اومدی توی جاده اون هم جاده دیواندره پدرشون رو در آوردی با شنیدن حرف های محمودخستگی از تنم در رفت او در واقع با این برخوردروانی ومدبرانه هم ضدانقلاب راکه قطعا روی مکالمات ماشنود داشتند تحقیرمی کردوهمچنان روحیه ای به من میداد که اگرلازم می شد همان شب باز راه می افتادم و مهمات را باز تا خود سقز می بردم
همرزم شهید رضا ریحانی