حماسه سرلشکر شهید محمود کاوه (۳)بایکوت
حماسه شهید سرلشکر محمود کاوه قسمت سوم بایکوت بسم الله الرحمن الرحیم جلسات قرآن مسجد امام حسن مجتبی علیه السلام حرف های معلمان مدرسه خیلی روی محمود تاثیر گذار بودند می گفت اینقدر از شاه بدم اومده که دوست دارم هر چه زودتر به درک واصل بشه نزدیک بهار که می دید ما داریم خانه تکانی می کنیم و خودمان را برای عید و دید و بازدید آماده میکنیم ناراحت می شد می گفت شاه عید ما رو عزا کرده اونوقت شما میگید عید مگه عید هم داریم دیدن زن های بی حجاب هم خیلی آزارش می داد در مغازه جنس به آنها نمی فروخت همیشه به آنها می گفت ما با شما معامله نمی کنیم بعضی هاشان با ناراحتی می رفتند پی کارشان ولی بعضی دیگر گنجگاو می شدند و می پرسیدند چرا آن وقت محمود با شجاعت می گفت چون پول شما خیر و برکت نداره خاطرم هست یک روز یک دختر بی حجاب سر همین مسئله با محمود بحث کرد وقتی دید محمود از موضع خود کوتاه نمی آید گفت تو وظیفه داریم جنس مغازه ات را بفروشی و هیچ کاری نداشته باشیی محمود گفت ما جنس مغازه مونرو به تو نمی فروشیم دختر باعث عصبانیت و به حالت تهدید گفت حسابت رو می رسم ها همه ما آنها را میشناختیم هم محلی ما ن بودند از آن شاهدوست های درجه یک در بعضی ادارات هم نفوذ داشتند محمود اینها را می دانست ولی محکم و با جسارت گفت هر غلطی میخوای بکنی بکن ماخیلی میترسیدیم که نکند مامورهای کلانتری بیایند محمود را ببرند تمام آن روز نگران بودیم و دلشوره داشتیم آخر شب دیدیم که در میزنند به دلم گذشت که حتماً باید خبری باشد محمود با عجله رفت در را باز کرد ما هم دنبالش رفتیم همان دختر بود منتها با پدرش آمده بودند سر و صدا خودشان را حسابی طلبکار می دانستند محمود گفت ما اختیار مالمون رو داریم نمی خواهیم به شما بفروشیم هنوز حرفش تمام نشده بود که دختر لجش درآمد با غیظ یک سیلی محکم زد تو گوش محمود، محمود صورتش قرمز شد خواست جواب گستاخی او را بدهد که پدرمان نگذاشت دست های پدرمان از شدت ناراحتی و هیجان می لرزید ولی سعی می کرد خودش را خونسرد نشان بدهد نمیخواست سر و صدا بالا بگیرد چون در خانه نوار اعلامیه و رساله امام خمینی رحمت الله علیه داشتیم اگر پای ماموران به آنجا باز می شد برای مان خیلی گران تمام می شدشایسته خانواده ما هم نبود که بخواهیم خودمان را با آدمهایی از خدا بیخبر مثل اینها درگیر کنیم با وجود این که در درونم قیامتی برپا شده بود و مثل سیر و سرکه می جوشید به خودم حالت عادی گرفتم گفتم تو حیا نمی کنی دست رو پسر مردم دراز می کنی فکر نمیکنی نامحرم گناه داره همسایه هاهم که جمع شده بودند موضوع را فهمیدند می دانستند محمود جوان پاکی است و چون نمی خواسته با اینجور آدمها معامله کند کار به اینجا کشیده است چند نفرشان دخالت کردند و بلاخره قضیه فیصله پیدا کرد آنها میخواستند با این کارشان آبروی ما را ببرند و به اصطلاح زهر چشمی از ما بگیرند و بعد هم پدرم و محمود را وادار به عذرخواهی کنند ولی از آنجا که کار محمود برای رضای خدا بود خدا هم در محله مفتضح و انگشت نمای شان کرد بعد از این موضوع محمود هیچ وقت به آنها جنس نمی فروخت می گفت این خانواده بی حجاب و شاه دوستند
خواهرشهیدطاهره کاوه