حماسه سرلشکر شهید محمود کاوه (۴۴) راز آن دستور بخش اول
قسمت چهل و چهارم راز آن دستور
بخش اول زمستان ۱۳۶۳ یک روز خبر رسید که یک گروهان از نیروهای گیلان تو ارتفاعات سیاه کوه بانه گرفتار یک کمین شده اند ضد انقلاب به طرز فجیع چند تا را شهید و بقیه را هم اسیر کرده بود یکی از مخبر ها خبر آورده بود که پیکر شهدا تو محل درگیری مانده و احتمالش هست دشمن از آنها سوء استفاده تبلیغاتی بکنه و احتمال دیگر هم اینکه جنازهها را ببرند جای دیگری همان روز برای نجات اسرا و آوردن جنازه ها با ۳ گردان از پادگان راه افتادیم سمت بانه فاصله مهاباد تا بانه را به سرعت رفتیم نرسیده به سیاه کوه نیروهای گردان ها پیاده شدند طبق نقشه کاوه آنها باید با دور زدن ارتفاعات خودشان را می رساندند نزدیک دشمن کار این سه گردان بسیار حساس بود و سخت کاوه با اطمینانی که به علی قمی داشت و اینکه او با تدابیر عالی خود از پس کار بر می آید فرماندهی این محور را به دست او سپرد وقتی آنها رفتند من ماندم و کاوه و ۱۰تا ۱۵ نفر از بچههای اطلاعات عملیات چند تا ماشین های سلاح های مینی کاتیوشا و ۱۰۶ هم پیش ما ماندند کاوه ارتفاعی را نشان داد که با سیاکو فقط یک شیار فاصله داشت گفت باید بریم اونجا خودش راه افتاد و ما هم دنبالش رفتیم منطقه، پر بود از درخت های جنگلی این بهترین استتار بود تا ما بتوانیم خودمان را برسانیم روی آن ارتفاع از آنجا هم می توانستیم به راحتی دشمن را زیر نظر بگیریم و هم این که نیروهای خودی را با آتش ادوات پشتیبانی کنیم. احتمالی که همه ما را اذیت میکرد ،این بود که دشمن مواضعش را تقویت کند در این صورت طوری از عرصه بر ما تنگ میشد که نه تنها اسیران را نمیتوانستیم آزاد کنیم بلکه کلی هم تلفات میدادیم رفته رفته همین حالت هم پیش آمد و از آن بدتر اینکه موقعیت مان هم لو رفت حالا نیروهای دشمن و نیروهای ضد انقلاب دست به دست هم داده بودند و همزمان آتش شدیدی می ریختند و از طرفی هم هلی کوپترهای توپدار شان ما را از بالا گرفته بودند زیر آتش .دراین بین کاوه مدام قدم می زد و دانههای تسبیح اش را دو تا دوتا رد میکرد این قدم زدنش از سر تحیر و سرگردانی نبود، انگار که داشت معادلاتی را برای خودش حل میکرد چرا که گاهی با وسواس خاصی دوربین می کشید روی مواضع دشمن گاهی هم از طریق بیسیم با علی قمی صحبت میکرد و از وضع دقیق نیروها جویا می شد ازطریق همین صحبت ها فهمیدیم که آنها هم زیر آتش کالیبرهای ریز و درشت دشمن هستند این حالت نگرانی و تفکر تا اذان ظهر ادامه داشت وقت اذان مثل همیشه راز و نیاز را برهمه چیز مقدم داشت .جایی که از حیث آتش دشمن امنیت بیشتری داشت ایستاد ،نماز ما هم از خدا خواسته پشت سرش ایستاده و نماز را به امامت او خواندیم، بعد از نماز تصمیمی گرفت که هیچ کدام از ما دلیلش را نفهمیدیم نمیدانم الهامی به او شده بود و یا اینکه آن تفکرات و دوربین کشیدن ها نتیجه داده بود به هر حال مسئول قبضه مینی کاتیوشا را صدا زد نقشه ای را پهن کرد روی زمین و نقطهای را به او نشان و سری تکان داد محمود گفت همین جا رو بکوب .برای اینکه اهمیت مطلب را برساند ادامه داد هرچی مهمات داری بریز رو سرشون دلم میخواد براشون جهنمی درست کنی که تا حالا ندیده باشند محمود چنان با اطمینان نقطه را نشانش داد که من اصلاً بهتم زد !آن قسمت فقط یک سه راهی را نشان می داد و بعد بدون آنکه عوارض خاصی در اطراف آن باشد مسئول قبضه از بچههای کارکشته و باتجربه ادوات بود سریع دست به کار شد ما در آن شرایط دیدهبانی که بخواهد گرا بدهد نداشتیم چند دقیقه ای طول کشید تا آن مسئول قبضه محاسباتی انجام داد که توانست سمت آتش مینی کاتیوشا را تغییر دهدبه طرف آن سه راه آن وقت بلافاصله شروع کرد به شلیک بدون آنکه هدف را ببیند پشت سر هم آتش می ریخت .کاوه هم ایستاده بود نزدیک و هر چند لحظه یکبار فریاد میزد رحم نکن مهلت نده! بزن !بزن !بارها توی عملیاتهای کردستان طرز دستور دادن کاوه را به چشم دیده بودم اما این بار مدلش برایم تازگی داشت مانده بودم که او در آن سه راهی چه چیزی دیده که اینطور اصرار به انهدام آن دارد البته از طرفی هم مثل بچههای دیگر مطمئن بودم که به زودی نتیجه این طرح و تدبیرش هم مثل تمام تدابیر دیگرش معلوم میشود. در آن لحظه آن قدر مبهوت سرعت عمل بچه های ادوات بودم که یادم رفته بود خودمان زیر آتش هستیم مسئول قبضه هرچه که مهمات داشت شلیک کرد و گفت حالا باید ببینیم از کار خدا چی در میاد طول نکشید که علی قمی تماس گرفت صدایش هیجان و شادی خاصی داشت گفت محمود جان ما رسیدیم روی ارتفاعات تمام هدف ها رو گرفتیم.» ادامه دارد