حماسه سرلشکر شهید محمود کاوه (۵۶)آیه رهبر
حماسه سرلشکر شهید محمود کاوه قسمت( ۵۶ )
آیه رهبر
مدت ها بود میخواستیم با انجام یک عملیات شهر سلیمانیه عراق را آزاد کنیم اما هر بار شرایط طوری می شد که این برنامه به تاخیر می افتاد تا اینکه در بهمن ۱۳۶۴ در جبهه جنوب عملیات شد و شهر فاو تصرف شد این شهر برای عراق اهمیت خیلی بالایی داشت و صدام تصمیم گرفته بود تا به هر شکل ممکن آن را حفظ کند روی همین حساب اکثر نیروهایش را از غرب به جنوب اعزام کرد تا شاید بتواند با رزمندگان اسلام مقابله کند و در مقابل پیشروی سریع آنها سدی از نیروها ایجاد کند موقعیت بسیار خوبی فراهم شد تا ما بتوانیم با یک عملیات به آنچه در منطقه استان سلیمانیه عراق می خواهیم برسیم قرارگاه حمزه سیدالشهداهم به این نتیجه رسیده بود که الان فرصت بسیار خوبی برای عملیات است دستور که .از طرف قرارگاه صادر شد ما هم افتادم دنبال فراهم کردن مقدمات آن دو سه هفته طول کشید تا کارهای شناسایی تمام شد در این مدت محمود آرام و قرار نداشت به همه جا سرکشی می کرد و می خواست حتی از جزئیات برنامه ها مطلع شود؛ از کار بچههای اطلاعات گرفته تا جلسات مختلف با قرارگاه و پیگیری نیرو و امکانات و تمرینات آموزشی همه و همه را به دقت دنبال میکرد خواب و خوراک نداشت تمام هم و غمش شده بود عملیات والفجر خیلی از فرماندهان به پیروزی این عملیات دل بسته بودند موقعیت ما باعث میشد تا صدام تعدادی از نیروهایش را برای نبرد به این منطقه اعزام کند اسفند همان سال عملیات کردیم و در عرض دوسه شب توانستیم همه اهدافمان را بگیریم چند روز سخت و طاقت فرسایی عملیات را که پشت سر گذاشتیم ،منطقه تثبیت شد و تحویل دادیم به ارتش آخرین روز از سال ۱۳۶۴ بود که محمود رفت مشهد تا هم با مجروحان و خانوادههای شهدا عملیات دیدار کند و هم گزارشی از وضعیت منطقه را به فرماندهی سپاه ارائه دهد .یکی دو روز از رفتنش نگذشته بود که عراق در منطقه والفجر ۹ پاتک کرد آن زمان عراق تمام نیروهایش را بسیج میکرد و به یک منطقه مهم و حساس می زد اسم این طرح را گذاشته بود تاکتیک دفاع متحرک از زمین و آسمان حمله میکرد و در پناه آتش سنگینی که می ریخت نیروهای گارد ریاست جمهوری را وارد عمل می کرد باید سریع دست به کار می شدیم و جلوی پیشروی را سد می کردیم کوچکترین غفلتی شاید به قیمت از دست دادن ثمرات والفجر ۹ تمام میشد به محمود زنگ زدم و اوضاع و احوال پیشآمده را خلاصه برایش گفتم میدانستم هیچ کاری را بر جنگ ترجیح نمیدهد و هر طور شده خودش را میرساند منطقه برای همین رفتم قرارگاه و منتظر آمدنش شدم حدود دو ساعت بعد آمد ارومیه و بعد هم قرار گاه همین که رسید جلسه اضطراری تشکیل داد و قرار شد شب عملیات کنیم و نگذاریم عراقی ها به پیشروی شان ادامه دهند بی معطلی سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت مریوان .آن موقع ساعت حدود ۱۲ شب بود تو راه وضعیت پیش آمده را کاملاً برایش توضیح دادم و گفتم که کار آماده سازی نیروهای موجود در پادگان را تا کجا پیش بردم. خبر آمدن کاوه که بین بچه ها پیچید گویی تیپ دوباره جانی تازه گرفت افسردگی و ضعف روحی که بابت سقوط منطقه به بچهها دست داده بود به یکباره از بین رفت.و همه خوشحال شدند خصو صاً اینکه نیروهای فراخوانی شده هم در راه بودند. روز بعد آخرین هماهنگیها را با قرارگاه انجام دادیم و ساعت چهارونیم عصر آماده عملیات شدیم محمود بین نیروها رفت و با همه آنها احوالپرسی کرد بچه ها با دیدن کاوه به وجد آمده بودند هدف ارتفاعات میشلان بود که با پیشروی عراقیها سقوط کرده بود.... ادامه دارد.
... همرزم شهید علی صلاحی