حماسه سرلشکر شهید محمود کاوه (۵۷)هدف هفت
حماسه سرلشکر شهید محمود کاوه🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 قسمت( ۵۷ )هدف هفت 🍃🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷 تا شروع عملیات فرصت زیادی نداشتیم و بقیه یگان هاکارشان را تمام کرده بودند و فقط ما مانده بودیم که باید سریعتر شناسایی مان را تمام میکردیم و آن شب پنج . شش تیم آماده شدند موقع حرکت کاوه گفت منم تا دیدگاه با شما می آم.» می دانستیم چه قصدی دارد. دیدگاه را بهانه کرده بود همیشه همین طور بود باید خودش می آمد از نزدیک راه کارها را میدید به این قانع نمی شد که ما برایش گزارش ببریم. می گفت من شخصاً باید بدونم شب عملیات نیروها از چه جاهایی به دشمن میزنند و باید بدونم که شما چطور راه کاری را انتخاب کردید.» تیم های گشتی که رد شدن کاوه هم با ماه راه افتاد. هر چه کردیم حریفش نشدیم. گفتم شاید روی منصوری را زمین نزند ؛کمتر پیش میآمد که او چیزی بخواهد و محمود جواب رد بدهد. برایش احترام خاصی قائل بود ؛معاونش بود .پا پیش گذاشت و گفت :«آقا محمود شما نیا. تا هر جا که بگی خودمون می ریم .این طوری خیال مون راحت تره .» برای اینکه او را مطمئن کند، ادامه داد:« بچهها قول می دن امشب کار شناسایی رو تمام کنند .» فایدهای نداشت .راهش را کشید و رفت. ما هم راه افتادیم دنبالش .کمی که رفتیم، رسیدیم به نقطه رهایی. هدف هفت ،ارتفاعات بلفت بودکه هم دور بود وهم خیلی مهم و حیاتی. محمود هم قاطی همان تیمی شد که باید میرفت آن سمت. دویست سیصد متر مانده به پایگاه عراقی ها.ایستادیم.بچههای اطلاعات میگفتند:« شب های قبل تا اینجا اومدیم ؛چون میترسیدیم راهکار لوبره، جلوتر نرفتیم.» یکیشان گفت:« مهدیزاده همین جا رفت روی مین.حتماً عراقیها حساس شدند.» هوامهتابی بود و سنگرهای دشمن کاملاً دیده میشدند. تا زیر پای سنگر کمین شان رفتیم. همان جا پشت یک تخته سنگ بزرگ نشستیم. آنقدر نزدیک بودیم که صدای حرف زدن عراقی ها را به خوبی می شنیدیم .یک سرفه کافی بود تا همه چیز خراب شود. تو چنین اوضاع و احوالی محمود گفت :«باید جلوتر برید باید از بین سنگرها شان رد بشید و بر یدآن پشت ببینید چه خبره !» همه تعجب کردیم. ریسک خطرناکی بود تو فاصله ای که ما با دشمن داشتیم کوچکترین حرکت مان را میدیدند چه رسد به اینکه بخواهیم از بین سنگر هاشون هم بگذریم .با این احوال، جای بحث و جدل نبود. همیشه از خدا می خواستیم محمود دستوری بدهد تا ما بی چون و چرا اجرا کنیم .حتی حاضر بودیم از جانمان مایه بگذاریم. تازه اگر یک کم این پا و آن پا میکردیم، خودش می رفت. جواد سالارزاده و یکی دو نفر دیگر اسلحه و تجهیزات شان را گذاشتند و چهار دست و پا از بین سنگرهای کمین رد شدند .همانطور که می رفتند با تمام وجود آیه شریفه «و جعلنا ...»را به نیت آن ها میخواندم. تا چشم دید داشت تعقیب شان کردم. آن شب سرما بیداد می کرد هر چند دقیقه یکبار به اطراف سرک می کشیدم و منتظر صدای تیراندازی بودم .هوا کم کم رو به روشنایی گذاشت اما از جواد و بقیه خبری نشدهیجان و تشویش آمده بود سراغم. دهانم را به گوش محمود نزدیک کردم تا بگویم :«اگر بچهها نیامدهاند چی کار کنیم ؟»دیدم خوابیده ؛انگار نه انگار که چند قدمی عراقی ها هستیم ،موقع درگیریها هم همینطوری بود. جلوی آن همه تیر و گلوله راست می ایستاد. اصلاً ترس برایش معنی نداشت. تو حساس ترین صحنه های نبرد مرگ را به بازی می گرفت .همه اش به اطراف نگاه می کردم صدایی به گوشم رسید، خوب که نگاه کردم دیدم خودشان هستند؛ جواد و بچههای تیمش .وقتی به ما رسیدند، خوشحالی را می شد از صورت شان فهمید. جواد همینطور که نفس نفس میزد، گفت نیروهای دشمن مثل مور و ملخ جمع شدند اون پشت .» محمود که بیدار شده بود، گفت:« فعلاً ساکت باشید تا از اینجا دور بشیم.» از همان راهی که رفته بودیم ،برگشتیم حالا هوا روشن شده بود، اما ذرات مه همه جا را گرفته بود. خیالمان راحت بود که از دید دشمن پنهان هستیم .وقتی به خط خودمان برمیگشتیم، خوشحال بودیم که کار چهار پنج شب شناسایی را یک شبه انجام دادهایم این را مدیون حضور محمود بودیم .🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 همرزم شهید ناصر ظریف🌷🍃🌷🍃🌷 آدرس اینترنتی سایت ما 👇👇👇👇👇 👈👈👈👈 جبهه فرهنگی راویان نور 👉👉👉👉👉 با حروف لاتین آدرس سایت ما 👇👇👇👇👇👇👇👇👇 👈👈👈 jfrn.ir 👉👉👉👉👉