حماسه سرلشکر شهید محمود کاوه (۵۸)اصلاخسته نمی شد
حماسه سرلشکر شهید محمود کاوه قسمت (۵۸ )اصلا خسته نمی شد 🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 یک بار نشنیدم که او بگوید خسته شدم بابت این همه زحماتی که میکشید، هیچ چشم داشتی نداشت .من حتی ندیدم وقتی را برای مرخصی در نظر بگیرد. هر وقت می آمدمشهد، دنبال تدارکات و جذب نیرو بود. روزها میرفت سپاه و کارهای اداری را پیگیری میکرد ،شبها هم که میآمد خانه، تا دیر وقت با دوستانش جلسه می گذاشت. تازه وقتی آنها می رفتند،تلفن زدن های محمود به جبهه شروع میشد. از پشت جبهه هم نیروها را هدایت میکرد. وقتی هم که فرصتی بیشتری داشت .مطالعه می کرد تا برای سخنرانی هایی که این طرف و آن طرف داشت. آماده شود.او دائم دنبال همین کارها بود .هیچ وقت نشد که ما او را درست و حسابی ببینیم یا با او به دیدن اقوام برویم. نمی دانم خدا چه در وجوداین انسان قرار داده بود که اصلاً خسته نمی شد. یک بار بعد از این که مدت ها تو جبهه مانده بود، آمد مرخصی بعد از ظهر حدود ساعت چهار. خوشحال با خودم گفتم:« حالا که اومده حتما چند روزی می مونه و می تونم از سپاه مرخصی بگیرم و تو خونه بمونم.» شب حاج آقا محمودی از دفتر فرماندهی سپاه مهمانی داشت. چند تا از فرماندهان سپاه را با خانواده دعوت کرده بود. من هم دعوت بودم .محمود که آمد ،به اتفاق رفتیم منزل آقای محمودی. بیشتر مسئولان سپاه آمده بودند. خیلی کم پیش میآمد که این تعداد دور هم باشند. هر کدام شان بنا به کار ومسئولیتی که داشتند، دائم تو جبههها بودند. مردهایک جا و زنها اتاق دیگری بودند. از میان جمع، فقط دو سه نفر را می شناختم و بقیه را تا به حال ندیده بودم و نمی شناختم شان .زود با هم اونس گرفتیم و تا سفره را پهن کنند، از هر دری صحبت کردیم . نیم ساعتی بعد از شام، آماده رفتن شدیم. تو حیاط به حاج آقا محمودی گفتم:« آقا محمود رو صداش بزنید، بگید که ما آماده ایم .»حاج آقا با تعجب نگاهی به من کرد و گفت :«مگه شما خبر ندارید ؟!» گفتم :«چی رو ؟» گفت :«رفتن آقا محمود رو !» یک آن فکر کردم اشتباه شنیدم .گفتم :«کجا رفت ؟چرا به من چیزی نگفت ؟» چند تا از خانم ها که تو حیاط بودند، کنجکاو شده بودند که محمود کجا رفته و اصلاً چرا خبرم نکرده. آقای محمودی که فهمیدمن از رفتن محمود بی اطلاعم ،گفت:« داشتیم شام میخوردیم که از منطقه تلفن زدند .کاری فوری با او داشتند. گوشی را که گذاشت، پا شد رفت فرودگاه تا بره منطقه .» باورم نمیشد که هنوز نیامده، راه بیفتد طرف کردستان. نتوانستم خودم را کنترل کنم و زدم زیر گریه .دست خودم نبود. آخر چهار پنج ساعت بیشتر از آمدنش نگذشته بود. دفعه بعد که آمد مشهد، با اعتراض گفتم:« شما که میخواستی بری ،حداقل میگفتی ؛بی خبرم نمی گذاشتی .» در جوابم گفت :«اینقدر وقت تنگ بود که حتی نتونستم برای خداحافظی معطل بشم.» بعد ها فهمیدم که عراق تو منطقه والفجر ۹ پاتک زده بود و محمود باید بدون حتی یک لحظه درنگ به منطقه می رفت .به او حق دادم .🍃🌴🍃🌴🍃🌴🍃🌴🍃🌴 همسر شهید فاطمه عمادالاسلامی 👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇 آدرس اینترنتی سایت ما 👇👇👇👇👇👇👇 👈👈👈 جبهه فرهنگی راویان نور 👉👉👉👉👉 با حروف لاتین آدرس سایت ما 👇👇👇👇👇 👉👉👉👉jfrn.ir 👈👈👈👈👈