حماسه سرلشکر شهید محمود کاوه ( ۶۳) بازی بامرگ
حماسه سرلشکر شهید محمود کاوه قسمت (۶۳)
بازی مرگ 🍃🌷🍃🌷
صبح اولین روز از عملیات والفجر ۹ با محمود و چند نفر دیگر از بچه ها رفتم خط محمود پیکی را فرستاد دنبال مسئولان محور و فرمانده گردان ها می خواست آخرین وضعیت و لشکر را بررسی ودستورات لازم را برای ادامه عملیات صادر کند . دشمن هنوز خودش را در موقعیت های جدید تثبیت نکرده و وضعیت نیروهایش حسابی آشفته بود .ما باید از این به هم ریختگی نهایت استفاده را میبردیم خط ما هم هنوز تثبیت نشده بود و نیروها سخت درگیر بودند .تنها حربه دشمن در آن شرایط آتش دوربرد بود گلولههای خمپاره یکی پس از دیگری می آمدند. هلیکوپترها هم از بالا بچهها را بسته بودند به راکت نبودن ضدهوایی طوری جسورشان کرده بود که تا نزدیک نیروها می آمدند و در ارتفاع پایین پرواز می کردند مانده بودیم که زیر این آتش سنگین محمود چطور میخواهد جلسه برگزار کند. یکدفعه دیدم اشاره کرد به کنار خاکریز و گفت همین جا میشینیم و حرفامون رو میزنیم حیرت زده گفتم اینجا که تو دیده می زنند مون انگار حرف مرا نشنید او نشست بقیه هم نشستند هفت هشت نفری می شدیم بعد هم نقشه را پنهن کرد و شروع کرد به صحبت من مطمئن بودم که محمود در هر کاری رضای حضرت حق را در نظر دارد یقینٱ این بازی با مرگ هم بدون حکمت نبود.بودن تو خط و بین نیروها آن هم صبح عملیات و زیر آن آتش خیلی در روحیه بچهها اثر میگذاشت. آنها وقتی میدیدن کاوه و فرماندهان شان آنطور با جسارت و بیباکی روی خاکریز نشستهاند. و سرگرم کارشان هستند جرأت بیشتری پیدا می کردند و بدون احساس ترس جواب دشمن را میدادند. گرم صحبت بودیم که یکی از راکتهای هلیکوپتر خودرد چند قدمی ما و منفجر شد. از شدت انفجار بعضی پخش شدند و گرد و خاک زیادی بلند شد وقتی گرد و خاک خوابید یکی از بچه ها گفت« شکر خدا هیچ کس طوریش نشد.» نیروهایی هم که اطراف ما بودند طوری شان نشد. حالا با تمام وجود وحشت آن را داشتم که راکت های بعدی و سط جمع بخورند. محمود چنان آرامش داشت که انگار نه انگار اتفاقی افتاده است. دوباره شروع کرد به صحبت .دلم مثل سیر و سرکه می جوشید بیشتر نگران محمود و بقیه بودم اگر برای هر کدامشان اتفاقی می افتاد می توانست برای ادامه عملیات یک ضربه به حساب بیاید. ماندن در آنجا، دیگر اصلاً صلاح نبود به محمود گفتم :«چون فرمانده گردان هایت در خطرند، اینجا جای ایستادن نیست.» فقط نگاهم کرد با همان نگرانی ادامه دادم:« اگه برای هر کدومشون مسئلهای پیش بیاد همه برنامه ها به هم میخوره .»آنقدر پافشاری کردم که محمود گرچه نمی خواست به خاطر ترس از آتش دشمن آنجا ترک کند، اما به خاطر حفظ جان نیروها و اطاعتی که نسبت به فرماندهی داشت پذیرفت که به محل امن تری برویم . حجت الاسلام علی اصغر موحدی