حماسه سرلشکر شهید محمود کاوه ( ۶۴) خواب هزارساله
حماسه سرلشکر شهید محمود کاوه
قسمت (۶۴ )خواب هزار ساله 🍃🌷🍃🌷
از آمدنم به تیپ ۲۰ روز می گذشت خیلی دوست داشتم مثل یک نیروی عادی باشم .رغبتی به قبول مسئولیت نداشتم سرم تو لاک خودم بود اینطوری بعد از پایان ماموریت بهتر میشد تسویه حساب بگیرم و بروم دانشگاه یک روز عصر یک نفر از فرماندهان آمد سراغم بعد از سلام و احوالپرسی گفت برادر کاوه با شما کار داره حدس میزدم چه کارم دارد سر و وضعم را مرتب کردم و رفتم ساختمان فرماندهی و وارد اتاقش شدم نشسته بودم روی زمین و کتاب میخواند. گفتم نامور هستم با من کاری داشتید از جایش بلند شد و با من احوالپرسی گرم و گیرای کرد بعد هم دستم را گرفت و دو تایی نشستیم اول سر صحبت را باز کرد و گفت شما را معرفی کردند که کارهای بهداری رو انجام بدی .ولی مدتیه شما خیلی کم پیدایی هستید. می دانستم که بهداری تیپ مسئول ندارد و کارهای آن زمین مانده در اصل مرا از مشهد برای همین اعزام کرده بودند. گفتم اگر اجازه بدین می خوام یک رزمنده عادی باشم گفت برای چی گفتم اینطوری شاید مفیدتر باشم با تعجب نگاهی به من کرد و گفت نه نبودن مسئول توبهداری خیلی از کارهای تیپ رو مختل میکند. یک آن تصمیم گرفتم رک و پوست کنده حرفم رو بزنم ولی او مهلت نداد .و صحبتش را ادامه داد وجود یک فرد دلسوز در بهداری خیلی میتونه به تقویت روحیه رزمندهها کمک کنه در تمام لحظاتی که برایم صحبت می کرد سنگینی باری که باید به دوش می کشیدم را احساس می کردم گفت انتظاری که از شما داریم خیلی بیشتر از یک نیروی عادیه وقتی از نیاز جنگ و از مظلومیت رزمندهها حرف زد عرق به پیشانیم نشست آنقدر دقیق اهمیت مطلب را برایم جا انداخت که آخر کار شرمنده شدم به خودم اجازه دادم این ۲۰ روز را بی تفاوت باشم صحبتش که تمام شد من حرفی نداشتم بزنم فقط سرم پایین بود چند لحظه ای سکوت کردم و بعد عذر تقصیر خواستم و آهسته گفتم کوتاهی شده از الان در خدمتم و هر کاری که صلاح میدونید انجام میدم یک لحظه مکث نکردم و رفتم سراغ مسئولیتم برای دانشگاه ثبتنام کرده بودم شرط رفتن به این بود که پا به پای برگه ترخیص ایم را امضا کند. آن روز دلم عجیب شور میزد بایک دنیا اضطراب و تشویش نامه دانشگاه را نشانش دادم بی هیچ حرفی آن را گرفت و خواند. نگاه معناداری به من انداخت ناگهان کاری کرد که اصلاً انتظارش را نداشتم نامه لابلای دستانش پاره پاره شد و بقایای آن ریخته شد روی میز تنها چیزی که به فکرم رسید این بود که چون میخواهم از تیپ بروم و باز بهداری بیسرپرست می ماند کاغذ دانشگاه را پاره کرد دو سه روز دیدم انگار چاره ای ندارم .جزء اینکه خودم دست بکار شوم پی گیری کردم تا از مشهد جایگزین آمد.تویک فرصت که کاوه پادگان نبود از معاونش تسویه حساب گرفتم و راهی شدم همان روز تو کنکور شرکت کردم قبول شدم اول مهرماه هم رفتم سراغ درس و دانشگاه مدتی گذشت .خبر مجروحیت کاوه را یکی از رفقا به من داد ؟با ناراحتی پرسیدم کجا مجروح شد ؟گفت توتک حاج عمران!؟ پرسیدم حالا کجاست گفت آوردنش مشهد الان هم تو بخش مغز و اعصاب بیمارستان قائم (ع )بستریه بدون معطلی رفتم عیادتش اتاق شلوغ بود چند نفر دیگر قبل از من آمده بودند دیدنش ضعیف شده بود ولی آن لبخند همیشگی و زیبا هنوز گوشه لبش بود دلم می خواست دست بیندازم دور گردنش و زار زار گریه کنم ولی نگاه بچه ها و حیای خودم مانع میشد تو پرونده پزشکی دکترها نوشته بودند نباید کار سنگین بکند و حرکتی داشته باشد ترکشهای نارنجک تو سرش بود خیلی خطرناک بود دو سه نفری را کنار زدم و رفتم نزدیکش احوالم را پرسید و از کارم سؤال کرد گفتم دانشگاه هستم و درس میخونم تا این حرف را زدم جمله ای گفت که مرا زیر و رو کرد و گویی تمام وجودم را به آتش کشید گفت: نامور بچه ها میرن جبهه خون میدن و شهید میشن تو میری دانشگاه درس بخونی یقیناً این حرف را اگر هر کس دیگری می گفت آنطور در من اثر نمی کرد بدون شک رضای خدا را در نظر داشت و خیر و صلاح دنیا و آخرت مرا می خواست برای همین حرفش مرا دگرگون کرد و گویی از یک خواب هزارساله بیدار شدم در همانجا بی اختیار اشک تو چشم هایم جمع شد همه ساکت و بی حرکت ما را نگاه می کردند شاید به این خاطر که تو این مدت کاوه با کسی اینجوری حرف نزده بود روی تخت بیمارستان هم فکر و ذکرش جبهه بود آرزو میکردم زمین دهن باز کند و مرا در خود فرو برد اما چنین حرفی از کاوه نشنوم .از ماشین که پیاده شدم چشمم افتاد به تابلوی بزرگ جلوی در پادگان که نصب شده بود. عکس کاوه بود و در کنارش صحبتی از او که گفته بود« سرلوحه انقلاب جنگ و جهاد است» خیره خیره نگاهش کردم اشک در چشمانم جمع شده بود همه خاطراتش مثل فیلم از جلوی چشمانم رژه میرفتند به خصوص آخرین دیدار در بیمارستان و آن حرف هایی که تا عمر اعماق جانم رسوخ کردند. دژبان اصلاً تعجب نمیکرد. مثل اینکه برایش عادی شده بود هر تازه واردی که میآمد با گریه از جلوی عکس کاوه جدا شود. در میان ازدحام بچه ها برای ورود به پادگان آرزو داشتم ای کاش کاوه بود و میدید که آمدهام تا پایان چنگ در کنار او باشم.
همرزم شهید محمدعلی نامور