جبهه فرهنگی راویان نور

ترویج فرهنگ ایثاروشهادت وارزش های دفاع مقدس

جبهه فرهنگی راویان نور

ترویج فرهنگ ایثاروشهادت وارزش های دفاع مقدس

جبهه فرهنگی راویان نور

اهم فعالیت ها
جذب و سازماندهی رزمندگان و پیشکسوتان دفاع مقدس .علاقمند به روایتگری
تربیت و آموزش راوی
اعزام راوی به کاروان های راهیان نور
اعزام راوی به کلیه مدارس و دبیرستان ها دانشگاه ها و موسسات آموزشی
اعزام راوی به کلیه مراسمات.مساجد.یادوارهای شهدا،. ادارات و سازمان ها کارخانه جات.وشرکت ها
برگزاری کلاس های آمادگی دفاعی در مدارس و مراکز آموزشی پژوهشی تحقیقاتی
برگزاری دوره های آموزش.مرتبط بادفاع مقدس.مقابله باتهاجم فرهنگی.جنگ نرم وپدافند غیر عامل

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان
پیوندهای روزانه

حماسه سرلشکر شهید محمود کاوه قسمت( ۶۵ )

باغ انار

یک سال از حضورم در تیپ می گذشت در این مدت هر روز بیشتر از روز قبل به کار آموزش و بالا بردن توان رزمی نیروها مشغول بودم یک روز کاوه احضارم کرد وقتی وارد اتاق شدم گفت برات خبر خوشی دارم حسابی کنجکاو شدم بدانم چه خبری است که باعث شده خود کاوه احضارم کند و آن را به من بگوید گفتم انشالله خیره!» گفت برای حج واجب سه نفر سهمیه به تیپ دادند من شما و محراب را معرفی کردم و اگر مسئله ای و کاری پیش نیاد خودم هم هستم. این بهترین خبری بود که در تمام عمرم شنیدم خصوصاً اینکه کاوه خودش هم با ما می آمد آنقدر این خبر برایم خوشایند بود که گویی خستگی کار سخت و شبانه‌روزی آموزش از تنم بیرون رفت . باخوشحالی از اتاقش زدم بیرون تا این خبر خوش را به محراب هم بدهم خیلی زود دو نفرمان افتادیم دنبال مقدمات سفر تکمیل مدارک و بعد هم خداحافظی و طلب حلالیت از اقوام و دوستان بعد هم رفتیم تهران تو فرودگاه مسئول اعزام بچه‌های سپاه گفت آقای کاوه گفته موقع پرواز میاد فرودگاه خورد توی ذوق مان اما وقتی گذرنامه و مدارک محمود را در دستش دیدم به خودم امیدواری دادم که حتمٱ می آید هواپیما آماده پرواز شده بود اما هنوز از محمود خبری نبود تو هول و ولا بودیم و حرص و جوش این را می خوردیم که نکند خبری شده؟! تا لحظه بستن در هواپیما از شیشه بیرون را نگاه می کردم و منتظر آمدنش بودم اما نیامد وقتی از زمین بلند شدیم برای دلداری خودم هم که شده به محراب گفتم حتماً با پرواز بعدی میاد تا آخرین روزهای اقامت در مدینه باز هم منتظرش بودیم از این که شرایطی فراهم نشد تا در این سفر معنوی با ما باشد خیلی گرفته بودیم هر قسمت از اعمال حج را که انجام می دادیم به یادش بودیم و برایش دعا می کردیم یکی از فرماندهان را آنجا دیدم گفت عملیات شده کاوه نتونست بیاد گفتم چه عملیاتی گفت مرحله دوم عملیات قادر ده پانزده روز می شد که از حج برگشته بودم باید به تیپ می رفتم و به کارهای عقب مانده سر و سامانی می‌دادم .از مدت‌ها قبل دو دل بودم ماندن تو کردستان یا رفتن به جبهه جنوب اریک طرف دلم توی جنوب بود و از طرف دیگر مجذوب شخصیت کم‌نظیر محمود بودم مخصوصاً حالا که مکه رفتنم را مدیون او بودم همان یک سال که در کردستان ماندم خصوصیات اخلاقی کاوه نگهم داشته بود. و الا خیلی زودتر از اینها می رفتم جبهه جنوب یک روز نزدیک غروب در خانه نشسته بودم که در زدند خودم رفتم برای بازکردن در همین که چشمم افتاد به محمود او را در بغل گرفتم و مصافحه دلچسبی با او کردم وقتی به خود آمدم تازه فهمیدم که محمود تنها نیامده مجید ایافت، احمد ظریف ،و شکرالله خانی ،را هم با خودش آورده قبل از آنکه چیزی بگویم انگشت سبابه اش را به طرف من گرفت و گفت فکر کردی اگه تو نیایی ما هم نمی آیم صد در صد اشتباه کردی ما آمدیم که ببریمت .» مثل اینکه از تردید و دودلی من در برگشتن به تیپ چیزهایی فهمیده بود از آمدن او خجالت کشیدم و با خودم گفتم که ببین اینقدر تو نرفتی تا کاوه این همه راه را کوبید و آمد بجستان تا تو را ببیند آن شب را مهمان ما بودند آنها از عملیات قادر می‌گفتند و خاطراتشان من از حج و حال و هوای خوش آن. شب خوبی بود. خاطرات مکه و جبهه با هم گره خوردند.و تاپیر وقت صحبت های از این دست می کردیم .تو بجستان باغی داشتیم که صبح بچه هاررا آوردم آنجا فصل انار بود بعضی از درخت ها به هم چسبیده بودند و میوه‌های آن ها شاخه ها را سنگین کرده و آمده بودند پایین هر کس هر چقدر می خواست انار خورد. بعد از این که از باغ آمدیم بیرون محمود به من گفت صلاحی من دو جا سینه خیز رفتم ،یکی بعد از مجروحیتم در عملیات بدر وقتی که ترکش خورده بودم و مجبور بودم خودم رو برسونم کنار جاده تا ماشین ها مرا ببینند چون خون زیادی ازم رفته بود و حال نداشتم سرپا بایستم یک جا هم تو باغ شما که مجبور شدم برای رد شدن از زیر این درخت ها کمرم را خم کنم و راه برم.» آن روز همه آن چه که تو ذهنم آماده کرده بودم تا به کاوه بگویم و قانعش کنم تو جبهه های جنوب موثرتر هستم با دیدن او یک باره از فکر و ذهنم پاک شد خودم هم نفهمیدم چطور شد که همان روز همراه محمود راه افتادم سمت منطقه

. همرزم شهید علی صلاحی

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۹/۰۹/۲۸
مجید روزی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی