جبهه فرهنگی راویان نور

ترویج فرهنگ ایثاروشهادت وارزش های دفاع مقدس

جبهه فرهنگی راویان نور

ترویج فرهنگ ایثاروشهادت وارزش های دفاع مقدس

جبهه فرهنگی راویان نور

اهم فعالیت ها
جذب و سازماندهی رزمندگان و پیشکسوتان دفاع مقدس .علاقمند به روایتگری
تربیت و آموزش راوی
اعزام راوی به کاروان های راهیان نور
اعزام راوی به کلیه مدارس و دبیرستان ها دانشگاه ها و موسسات آموزشی
اعزام راوی به کلیه مراسمات.مساجد.یادوارهای شهدا،. ادارات و سازمان ها کارخانه جات.وشرکت ها
برگزاری کلاس های آمادگی دفاعی در مدارس و مراکز آموزشی پژوهشی تحقیقاتی
برگزاری دوره های آموزش.مرتبط بادفاع مقدس.مقابله باتهاجم فرهنگی.جنگ نرم وپدافند غیر عامل

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان
پیوندهای روزانه

حماسه سرلشکر شهید محمود کاوه قسمت (۷۴)بخش اول مثل قمی 🌷🍃

ساعت حول و حوش ۴ بعد از ظهر اول عملیات کربلای ۲ بود و بقول معروف هنوز عرق تنمان خشک نشده بود که مجید ایافت آمد. دم سنگر اطلاعات و عملیات گفت:« بچه ها ! شب باید دوباره بزنیم به خط .» این خط قله ۲۵۱۹ بود. روی حساب این که شب قبل کار در آنجا حسابی گره خورده بود .صدای اعتراض همه بلند شد، و ایافت گفت « این دستور فرمانده لشکره، سفارش کرده همه تون همین الان برید قرارگاه »بچه ها می خواستند .باز هم از مشکلات حمله به آن قله بگویند. که ایافت امان نداد و گفت:«« این حرفا رو میتونید به خود آقا محمود بگید» بدون معطلی با شش نفر ازبچه‌های واحد راه افتادیم طرف قرارگاه تاکتیکی غیر از ما نیروهای دیگری هم از طرح و عملیات، تخریب، و مخابرات، آمده بودند به محض ورود ما کاوه جلسه را شروع کرد وقتی دیدم در بحث حمله آن شب کاملاً جدی است. به عنوان نیرویی از نیروهای اطلاعات که شب قبل با گردان‌ها تا پای کار رفته و قبل از آن هم منطقه را دقیق شناسایی کرده بودم .کمی در مخالفت با این اقدام چیزهایی که گفتم بقیه بچه ها، هم هر کدام چیزهایی گفتند. یکی میگفت ،شکستن این خط خیلی سخته دیگری می گفت:« محور قفل شده اصلاً امکانش نیست بتونیم خط شون رو بشکنیم خصوصاً امشب که آماده ترهم هستند» تمام این حرفا درست بود و شک نداشتیم که همه را ه ،کارها قفل شده اند ،کاوه سرش را انداخته بود پایین و به دقت به حرفهای بچه ها گوش می کرد وقتی همه ساکت شدند سر بلند کرد و گفت :«من دیشب از پشت بی سیم تمام حرفاتون رو می شنیدم و کاملاً در جریان هستم سختی کار رو هم می دونم ۲۵۱۹ رو هم می شناسم ولی با همه این حرف‌ها آقای شمخانی دستور داده که حتماً باید دوباره بزنیم به خط.» سکوت کرد و چند لحظه به نقطه ای خیره شد سپس ادامه داد:« برای همین هم چون راهکار دیگه نمی تونیم شناسایی کنیم باید از همون محورهای دیشب عمل کنیم »هرکس به دیگری نگاه معناداری میکرد بعضی در گوش هم چیزهایی می‌گفتند از نظر بیشتر بچه هایی که تو جلسه بودند این کار غیر منطقی به نظر می آمد. کاوه گفت:« وقتی فرمانده دستور میده که کاری انجام بشه باید بشه اگه با دلیل و منطق جور در اومد که خوب اگر هم جور در نمی اومد باز باید دستورش اجرا بشه» بعد هم گفت :«حالا برید آماده بشید .» آخر جلسه حرفی زد که دل همه را لرزاند و گفت :«خودم هم امشب همراه تون میام» همه می دانستند کاوه کسی نیست که شب عملیات را توی قرارگاه بماند و راضی شود نیروهایش زیر آتش باشند, گرچه قرارگاهی که زیر نظر او زده بودند با خط فاصله ای نداشت. و با انفجار اولین خمپاره آن ها هم به نوعی به فیض می رسیدند، ولی او به همین هم راضی نبود. جلسه در حالی تمام شد که همه با آمدن او مخالفت می کردند. آن شب در آن جلسه یکی دو نکته خوب دستگیرم شد .محمود با وجود آن که با ادامه عملیات مخالف بود. اما از طرفی هم به دو دلیل از آن دفاع می کرد. دلیل اول اطاعت از مافوق بود. و دلیل دوم به عواطف و احساسات پاک و شفاف او برمی گشت ،چرا که دلش پیش جنازه شهدای بود ،که در مسیر ارتفاعات ۲۵۱۹ جا مانده بودند. و او امید داشت که شاید با تکرار عملیات بتواند خون آنها را به ثمر برساند. و به هر حال با وجود تمام مخالفت هایی که با آمدن او شد این طوری که بویش می آمد، در تصمیمش مصمم بود محمود، وقتی در عملیات سخت پا پیش می گذاشت حتماً باید هدف را تصرف می کرد. و هیچ دریغی از بذل جان نداشت ،و بهتر از همه به سختی کار و پیچیدگی منطقه آشنا بود، چرا که هم عملیات والفجر ۲ را تو این منطقه انجام داده بود .و هم تک حاج عمران را دفع کرده بود. بنابراین نیازی نبود که کسی بخواهد برای او از سختی کار و هوشیاری دشمن حرفی به میان آورد .از نیروهای اطلاعات و عملیات در آن محوری که کاوه شخصٱ می‌خواست آنجا برود فقط من مانده بودم، و نخعی. بقیه شان یا شهید شده بودند، یا مجروح ،سریع افتادم دنبال جمع و جور کردن اسلحه و تجهیزات ،و خصوصاً جفت و جور کردن دوربین دید در شب ،که خیلی به کار ما ن می‌آمد ،چندتا دوربینی را که سراغ داشتم وقتی امتحان کردم، دیدم خراب شده اند، سالم ها دست همان بچه‌هایی بود ،که شهید و مجروح شده بودند، یکی رفت دوربین بچه‌های تخریب را آورد، وقتی نگاهش کردم با یک دنیا حرص و جوش گفتم :«بخشکی شانس اینم خرابه» ..

. ادامه دارد ...همرزم شهید علی چناری

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۹/۱۰/۱۱
مجید روزی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی