جبهه فرهنگی راویان نور

ترویج فرهنگ ایثاروشهادت وارزش های دفاع مقدس

جبهه فرهنگی راویان نور

ترویج فرهنگ ایثاروشهادت وارزش های دفاع مقدس

جبهه فرهنگی راویان نور

اهم فعالیت ها
جذب و سازماندهی رزمندگان و پیشکسوتان دفاع مقدس .علاقمند به روایتگری
تربیت و آموزش راوی
اعزام راوی به کاروان های راهیان نور
اعزام راوی به کلیه مدارس و دبیرستان ها دانشگاه ها و موسسات آموزشی
اعزام راوی به کلیه مراسمات.مساجد.یادوارهای شهدا،. ادارات و سازمان ها کارخانه جات.وشرکت ها
برگزاری کلاس های آمادگی دفاعی در مدارس و مراکز آموزشی پژوهشی تحقیقاتی
برگزاری دوره های آموزش.مرتبط بادفاع مقدس.مقابله باتهاجم فرهنگی.جنگ نرم وپدافند غیر عامل

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان
پیوندهای روزانه

داستان تحول من وشهداء شهیدمحسن حججی

چهارشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۹، ۰۵:۴۶ ق.ظ

قسمت_اول

خداجونم دستمو رهانکن که غرق میشم : من خانمی هستم ۲۷ساله ، دوس دارم داستان زندگیمو بگم تا شاید بتونم لااقل زندگیم و طرز فکرم درس عبرتی باشه برای همنوعانم من دختری هستم که مادرم مداح اهل بیت (ع) است و در ۱۸سالگی ازدواج کردم ، حاصل ازدواجم دو تا فرزند است که دخترم ۷ سال و پسرم ۲ سال و ۹ماه دارد. برمی گردم به چهار پنج سال قبل که تصمیم گرفتم به طور جدی مداحی رو ادامه بدم و موفق شدم و مدرک گرفتم اما فقط از نظر ظاهر پیشرفت کردم ، باطنم و افکارم نه . تا اینکه اسمم سر زبان ها افتاد به عنوان مداح خوب و دیگه یکم برام سخت شد که باید حجابم تو فامیل و خیابانها درشأن یه مداح باشه و از یه طرف دوست داشتم دیده بشم جلب توجه کنم بین دو راهی مونده بودم و اینم بگم من عاشق حجاب بودم فقط اراده نداشتم . من چهار سال گذشته ۲۳سالم بود و اوج جوونیم ولی من تو مجلسام مثل یه مداح عالی ، پوشش مذهبی داشتم و همه دوستام به سرم قسم می خوردن ولی متاسفانه زمانی که با همسرم بیرون می رفتم لباس و پوششم فرق می کرد ، البته بگم هیچوقت بی حجاب نبودم که درحد دخترای خیابونی باشم ، ولی ازدل خودم خبر داشتم که تو مجلسام چه حسی دارم و برا حرف مردم مذهبی می پوشیدم ولی تو مهمونی چه حسی داشتم جا داره اینم بگم من واقعا عاشق حجاب بودم فقط برا دو دلیل یک رنگ نبودم . اول حرف بستگان درجه یکم که مدام تو گوشم میخوندن تو جوونی و شوهر جوون داری به خودت برس بیرون که میری شاد بپوش آرایش کن تا دنبال دخترای خیابانی نیوفته, یکی هم اینکه واقعا نمی خواستم جلو شوهرم کم بیارم ، خواستم بخودم برسم که نگه من سرترم از تو و از این فکرای مزخرف . تا اینکه شوهرم چهار سال گذشته با یکی از فامیلا مغازه زدن و دیگه ساعت ۶ صبح می رفت تا۱۲/۳۰شب نمی اومد و کارشم از منطقه ما دور بود ، ما مشهد زندگی می کردیم ، مغازشون طرفایی بود که از منطقه ای که ساکن بودیم بالاتر بود ، کم کم دیگه حتی یه وعده غذایی هم تو خونه سر یه سفره می خوردیم خبری ازش نبود ، ذره ذره محبت من به شوهرم کم شد ... #ادامه_دارد ... 🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۹/۰۲/۰۳
مجید روزی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی