داستان تحول من وشهداء شهیدمحسن حججی
قسمت_اول
خداجونم دستمو رهانکن که غرق میشم : من خانمی هستم ۲۷ساله ، دوس دارم داستان زندگیمو بگم تا شاید بتونم لااقل زندگیم و طرز فکرم درس عبرتی باشه برای همنوعانم من دختری هستم که مادرم مداح اهل بیت (ع) است و در ۱۸سالگی ازدواج کردم ، حاصل ازدواجم دو تا فرزند است که دخترم ۷ سال و پسرم ۲ سال و ۹ماه دارد. برمی گردم به چهار پنج سال قبل که تصمیم گرفتم به طور جدی مداحی رو ادامه بدم و موفق شدم و مدرک گرفتم اما فقط از نظر ظاهر پیشرفت کردم ، باطنم و افکارم نه . تا اینکه اسمم سر زبان ها افتاد به عنوان مداح خوب و دیگه یکم برام سخت شد که باید حجابم تو فامیل و خیابانها درشأن یه مداح باشه و از یه طرف دوست داشتم دیده بشم جلب توجه کنم بین دو راهی مونده بودم و اینم بگم من عاشق حجاب بودم فقط اراده نداشتم . من چهار سال گذشته ۲۳سالم بود و اوج جوونیم ولی من تو مجلسام مثل یه مداح عالی ، پوشش مذهبی داشتم و همه دوستام به سرم قسم می خوردن ولی متاسفانه زمانی که با همسرم بیرون می رفتم لباس و پوششم فرق می کرد ، البته بگم هیچوقت بی حجاب نبودم که درحد دخترای خیابونی باشم ، ولی ازدل خودم خبر داشتم که تو مجلسام چه حسی دارم و برا حرف مردم مذهبی می پوشیدم ولی تو مهمونی چه حسی داشتم جا داره اینم بگم من واقعا عاشق حجاب بودم فقط برا دو دلیل یک رنگ نبودم . اول حرف بستگان درجه یکم که مدام تو گوشم میخوندن تو جوونی و شوهر جوون داری به خودت برس بیرون که میری شاد بپوش آرایش کن تا دنبال دخترای خیابانی نیوفته, یکی هم اینکه واقعا نمی خواستم جلو شوهرم کم بیارم ، خواستم بخودم برسم که نگه من سرترم از تو و از این فکرای مزخرف . تا اینکه شوهرم چهار سال گذشته با یکی از فامیلا مغازه زدن و دیگه ساعت ۶ صبح می رفت تا۱۲/۳۰شب نمی اومد و کارشم از منطقه ما دور بود ، ما مشهد زندگی می کردیم ، مغازشون طرفایی بود که از منطقه ای که ساکن بودیم بالاتر بود ، کم کم دیگه حتی یه وعده غذایی هم تو خونه سر یه سفره می خوردیم خبری ازش نبود ، ذره ذره محبت من به شوهرم کم شد ... #ادامه_دارد ... 🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹