خاطرات طنزجبهه (۳۰) منو به زور جبهه آوردن
خاطرات طنز جبهه (۳۰)
منو به زور جبهه آوردن🤣🤣🤣🤣🤣🤣
آوازه اش درمخ کار گرفتن صفرکیلومتر ها به گوش مارسیده بود. بنده خدایی تازه به جبهه آمده بود و فکر می کرد هر کدام از ما برای خودمان یک پا عارف و زاهد و دست از جان کشیدهایم. راستش همه چیزما برای دفاع از میهن مان. دل ،از خانواده کنده بودیم ،ولی هیچ کدام از ما اهل ظاهرسازی و جانماز آب کشیدن نبودیم. می دانستیم که این موضوع برای او به عنوان خبرنگار یکی از روزنامههای کشور باورنکردنی است . شنیده بودیم که خیلیها حاضر به مصاحبه نشدهاند و دارد به سراغ ما میآید.